زنده بگور...
خوب بود ميتوانستم کاسه ي سر خود را باز کنم
و همه ي اين توده ي نرم خاکستري پيچ پيچ
کله ي خودم را درآورده، بيندازم دور، بيندازم جلوي سگ...
هيچکس نميتواند پي ببرد.هيچکس باور نخواهد کرد،
به کسي که دستش از همه جا کوتاه بشود ميگويند:
برو سرت را بگذار بمير
اما وقتيکه مرگ هم آدم را نميخواهد
وقتي که مرگ هم پشتش را به ادم ميکند،
مرگي که نمي آيد و نميخواهد بيايد...!
همه از مرگ ميترسند،من از زندگي سمج خودم!
( صادق هدايت )
و همه ي اين توده ي نرم خاکستري پيچ پيچ
کله ي خودم را درآورده، بيندازم دور، بيندازم جلوي سگ...
هيچکس نميتواند پي ببرد.هيچکس باور نخواهد کرد،
به کسي که دستش از همه جا کوتاه بشود ميگويند:
برو سرت را بگذار بمير
اما وقتيکه مرگ هم آدم را نميخواهد
وقتي که مرگ هم پشتش را به ادم ميکند،
مرگي که نمي آيد و نميخواهد بيايد...!
همه از مرگ ميترسند،من از زندگي سمج خودم!
( صادق هدايت )
بزرگمرد !
اي کاش اين چند جمله را لمس ميکردي و بعد...
" آنگاه که آدمي را انديشه اي جز مرگ نيست
عشق تنها بهانه ايست براي دوباره زيستن "
+   یه دختر دیوونه
|
